دلم را بریدی
با گشنیزی
که از دست راستت بیرون کشیدی
بیچاره من
تو که دل نداشتی
در روز برگداشت احمد شاملو بر مزار او روی داد.
۱ - مراسم بزرگداشت شاملو به خشونت کشيده شد
۲ - نیروهای امنیتی مراسم بزرگداشت احمد شاملو را بر هم زدند
ادامه مطلب
هر درخت كه كاشته شود
درختان تازه اي كنارش مي رويند
و هر شاخه كه بميرد
مرگ تازه اي به دنبال دارد
با بويي خوش
كه شاخه ها را خورد مي كند
تا رخت از درخت بردارد.
درخت هر قدر هم پرتوان باشد
توان ترميم شكسته ها را ندارد
تنها مي تواند
شاخه ي تازه اي بروياند
تا مرگ شاخه هاي شكسته را از ياد ببرد.
در پارک جنگلی باد پاییزی در حال وزیدن و بچه ها در بند گیر کرده بودند بی هوایی برای نفس کشیدن.آنچه ما را به ادامه ی زندگی وا می داشت حضور گرم گروهی بود که به واسطه ی بودن و یک هدف بودن ساعاتی از روز را با هم بودیم.
اگر جای خالی عزیز نبود حتمن عزیز ديگری جایش خالی بود و تنها می توانستیم راهمان را کمی کج کنیم. می توانستیم از قبرستان به بند برویم و یا بالعکس.اما آنچه در این ملاقات ها در شرایط جدید اتفاق می افتد تنها یک جور دیدن است و نه بیشتر.هیچ حادثه ای رخ نمی دهد نه در زبان و نه در زندگی.یعنی می توان گفت نه به شعر می رسیم نه به زندگی .(زندگی با سیاست ::: زندگی بی سیاست)
این دروغ گفتن است به خود / / / / / . . . و ماندن در تکرار و حرکت کردن در تکرار های مدام و هر از چند گاهی با یک تفریح و بیابانگردی به ظاهر شیرین می شود.همهی ی این ها را زمان مشخص می کند.چه زمانی از خواب بیدار شویم.چه زمانی بشاشیم.چه زمانی بنوشیم.چه زمانی بخوریم.چه زمانی عشقبازی کنیم.باقی هم اگر زمان اضافه داشتیم شاید صفحه ای از کتابی را ورق بزنیم یا شاید به نزدیکترین دوست زیر گورمان سری بزنیم.که زنده یا مرده از او احوال پرسی می کنیم.این مسأله گاهن هم تلفنی صورت می پذیرد و یا با sms مثلن حال دوستمان که ms دارد را می پرسیم . درد داری؟هفته ای یکی دو آمپولتو زدی؟لیلات خوبه. و او هم در کمال حماقت یا هر کمال دیگری مثل تعارف یا دروغ می نویسد که خوبم . ممنون . مچکر. اما پرسش ما نیز بر درد او می افزاید و درد نیمه مرده اش را زنده می کند.و بعد هم خبر از آینده ی خوبی به ما می دهد که قرار است مثلن اینقدر در فلان مسأله سود کند و عده ای هم به دنبال او یا امثال او با حرف و به اصطلاح نقد او را ضعیف جلوه می دهند . به دور از اینکه خودشان حتی یک لحظه یکی از دردهای مثل ms یا درد دیگری مثل فقر و گرسنگی را کشیده باشند.بعد این این sms بازی طولانی صبح که می شودباز هم می فهمیم که گرسنه ایم.بیماریم . در حال مرگیم و تاریخ مصرفمان از تاریخ انقائمان سبقت می گیرد .و تاریخ مصرفمان را برسنگ گورمان به شکل زیبایی حکاکی می کنند.تاریخ تولید و تاریخ انقضاء.پایان ما معلوم نیست.اما خوب بود هرکس پایان خودش را تایین می کرد و یا با اندیشه اش آینده اش را می نوشت و از خطر هیچ هراسی نداشت.شرم نداشت و محافظه کار نبود....
لااقل به خودمان دروغ نگوییم و هر کوفت و زهر ماری را به قورت خودمان ندهیم.باید بدانیم که می میریم شاید یک روز دیر تر اما با تفکر و یا تصادف . کدام بهتر است .آیا باید بی خطر باشیم تا مراسم تشییعمان شلوغ ترین مراسم شهرمان شود یا یا با تفکر و تاثیر گذاری خود دست به کاری مثل زندگی کردن بزنیم...زندگي كردن با تفكر...






